" 111* "
++ نظرات رو میخونم ولی تایید نمیشن.گاهی خودم مینویسم.گاهی شعرها یا متنهایی که دوست داشته باشم رو میگذارم.****************************دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است...و هیچچیز، نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج میشود خاموش،نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شببوست،نه، هیچچیز مرا از هجو...
" سفید به رنگ مرگ... "
بچه که بودم یه بار خواب عجیبی دیدم. توی یه اتاق سفید بودم که هیچی توش نبود به جز من! وقتی حرکت میکردم سقف بهم نزدیک و نزدیکتر میشد. ترسیده بودم. دراز کشیدم روی زمین و تکون نمیخوردم. سقف هم بیحرکت ایستاده بود. این خواب رو هیچوقت یادم نرفت. شاید چون این خواب زندگی من بود. از مقصد نمیترسم. ترس من دقیقا...
" 84* "
++ نظرات رو میخونم ولی تایید نمیشن.گاهی خودم مینویسم.گاهی شعرها یا متنهایی که دوست داشته باشم رو میگذارم.****************************دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است...و هیچچیز، نه این دقایق خوشبو،
" با زبان بیزبانی "
امروز که بیرون رفته بودم و کلاً تو این مدت کرونا هر وقت که بیرون میرفتم، برام بامزه بود اینکه میتونم زیر ماسک عکسالعملی نشون بدم که دیده نمیشه! مثلاً اگه یهو یاد چیزی افتادم و خندهام گرفت دیگه لا
" 85* "
++ نظرات رو میخونم ولی تایید نمیشن.گاهی خودم مینویسم.گاهی شعرها یا متنهایی که دوست داشته باشم رو میگذارم.****************************دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است...و هیچچیز، نه این دقایق خوشبو،
" 86* "
++ نظرات رو میخونم ولی تایید نمیشن.گاهی خودم مینویسم.گاهی شعرها یا متنهایی که دوست داشته باشم رو میگذارم.****************************دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است...و هیچچیز، نه این دقایق خوشبو،
" دیدار یک دوست مجازی "
وقتی تمام دوستات در اقصی نقاط ایران باشن، هر یه دیدار تبدیل میشه به یه دیدار خاص! دیداری که حداقل با دیدار قبلی یکسال فاصله داره! دیداری که هیچوقت نمیشه با خیال راحت و تایم نامحدود گذروندش. ولی این هیچی از دوستداشتنی بودنش کم نمیکنه! از دفعهی قبل که با هم رفته بودیم بستنی شاد و هر چی دارم فکر میکنم ...
" سومین دیدار "
یه دیدار وبلاگی در یه روزِ برفی! بدو بدو! پارک ملت! بستنی شاد! :) + 18 دی 95+ 2 تیر 97+ 30 دی 98++ با این حساب دفعهی بعدی میشه 14 تیر 1400! :)))
" سرگردانیِ بیپایان "
همیشه فکر میکردم که چطور میشه بعضی آدما نمیدونن چی دوست دارن٬ دوست دارن چیکار کنن و چه راهی رو برن؟! برای منی که هزار و یک چیز رو دوست داشتم و دلم میخواست هزار و یک راه رو برم٬ همیشه اینطور آدما
" 난 세상이 싫어 "
این روزا به این فکر میکنم که خب که چی؟ کلاً زندگی که چی؟ و هر چی میگردم هیچی پیدا نمیکنم که بگم زندگی یه ارزشی داره. چرا دیگه خوشحال نمیشم؟... یعنی خوشحالی٬ خوشبختی٬ شادی٬ فقط واسه یه سری آدما آفریده شده؟ بقیه سهمی ازش ندارن؟ نه. روزی نمیرسه که من این دنیا رو دوست داشته باشم! یا فکر کنم این دنیا قشن...
" Stop"
دیگه بیشتر ازین زورم نرسید! نمیدونم چرا وقایع همیشه به یک شکل تکرار میشه اونم با یه پایان تلخ! نمیدونم زوده برای ناامیدی یا نه. فعلاً فقط میخوام به هیچی فکر نکنم...+ 98/9/8
" شیشهی پنجره را باران شست٬ از دل من اما... "
بالاخره بارونِ من اومد. پاییزِ من اومد. آسمونِ من ابری شد. بارونی شد. :) و پاییز توی آخرین روزِ مهر خودش رو رسوند به ما. :) شد 22 روز. هنوز دارم میرم جلو. هنوز کم نیاورم. -__- فقط انگیزههام عوض شد. شد پاییز! شد آسمون ابری! شد بارون! باید دووم بیارم... باید دووم بیارم. سخته ولی باید باید دووم بیارم.....