" پاییزِ من! "
دوست دارم بنویسم. ولی نه اینجا. و نه حتی الان. یه زمانی نوشتن تو وبلاگ رو دوست داشتم. ولی الان دیگه دوست ندارم. خیلی چیزا هست که دلم میخواد ازشون بنویسم ولی به خودم قول دادم فعلاً ننویسم. دلم میخواد
" واسه ما اول پاییز هنوزم عید نوروزه "
کاش میشد همونجوری که تابستون همش گرمه و آفتابه٬ پاییز هم همش خنک و سرد و بارونی باشه. زمستون هم همش سرد و برفی باشه. ولی حیف که حالا حالاها مونده تا آب و هوا به تقویم برسه.به وقتِ تقویم٬ پاییز جان تشریف آوردن.
" و پاییزی که نیومد که نیومد که نیومد... "
دلم میخواست برای اولین بار تو زندگیم نگم این جمله رو. نگم کم آوردم... ولی بعضی آدما آفریده شدن برای کم آوردن. منم جزو همونهام. دیگه تا ابد مطمئنم که هیچوقت از پسش برنمیام. من اشتباهیام! من باید یه
" باغ کلمات "
چرا اینقدر قشنگ بود؟باورم نمیشه اینقدر قشنگ بود!خیلی دوستش دارم... The Garden Of Words 2013
" من یه قاتلم... "
من یه قاتلم...قاتل تمام سالهای زندگیم...قاتل تمام ماههای زندگیم...قاتل تمام هفتههای زندگیم...قاتل تمام روزهای زندگیم...قاتل تمام ساعتهای زندگیم...قاتل تمام دقیقههای زندگیم...قاتل تمام ثانیههای زندگیم...
" اولین یلدای تنهایی "
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد مدعی خواست که آید به تماشاگه راز